
10-هیناتا شویو بهعنوان بازیکن پیشرفت میکند
هایکیو!!
یکی از کارهایی که هایکیو!! عالی انجام داد، نمایش پیشرفت تدریجی «هیناتا شویو» بود. او در ابتدا بازیکنی خیلی ماهر نبود، اما استعداد بالایی داشت. روبهرو شدن با حریفان قدرتمند باعث شد بفهمد چقدر از آنها عقبتر است و بدون همتیمیاش «کاگهیاما»، در زمین هیچکس نخواهد بود. از طریق تمرینهای گوناگون، مسابقات و تجربهها، هیناتا به همان بازیکنی تبدیل شد که همیشه آرزویش را داشت. او سرانجام بخش کلیدی تیم شد و همراه با همتیمیهایش به دستاوردی رسیدند که هرگز فکر نمیکردند ممکن باشد، و این تا حد زیادی به خاطر رشد انفجاری هیناتا بهعنوان یک والیبالیست بود.

9-میدوریا به یک الگوی قهرمانی تبدیل میشود
مای هیرو آکادمیا
میدوریایی که در قسمت اول مای هیرو آکادمیا دیدیم، کاملاً با کسی که در قسمتهای اخیر انیمه ظاهر میشود متفاوت است. از پسربچهای ضعیف و ترسو که آرزوی قهرمان شدن داشت، به جدیترین نامزد جانشینی آلمایت بدل شد. آرمانهایش کموبیش همان باقی ماندهاند، اما دیگر آنقدر سادهلوح نیست. او شاهد مرگ بسیاری از غیرنظامیان بیگناه و دوستانش بود و همین تراژدیها باعث شد واقعیت قهرمان بودن را بهتر درک کند. بزرگترین تغییرش در «آرک قهرمان تاریک» رخ داد؛ جایی که به یک گرگ تنها تبدیل شد، اما دوستان فوقالعادهاش او را از چنگال افسردگی بیرون کشیدند.

8-هیكیگایا هاچیمن از لاک خود بیرون میآید
کمدی رمانتیک نوجوانی من اشتباه است
هاچیمن در آغاز داستان، پسری دبیرستانی، گوشهگیر و تلخ بود. معلمش او را مجبور کرد به باشگاه داوطلبان بپیوندد. تنها مشکل این بود که باشگاه فقط یک عضو دیگر داشت: دختری به همان اندازه درونگرا و تندزبان به نام «یوکینوشیتا». آنها با هم درخواستهای دانشآموزان را میپذیرفتند و همین باعث رشد هر دو شد. مسیر هاچیمن از یک مطرود کینهجو به فردی که برای دوستانش اهمیت قائل میشود، بسیار تازه و جذاب بود. او حتی توانست بعدها احساسات واقعیاش را بیان کند و همین باعث شکوفا شدن عشق میان او و یوکینو شد. از یک خودشیفتهی غیرقابل تحمل به شخصی قابل اعتماد؛ این رشد الهامبخش است.

7-کانکی کن پایانی تراژیک دارد
توکیو غول
كن كانكی یکی از غمانگیزترین داستانها را در انیمه تجربه کرد و پایانی حتی تلختر داشت. او در ابتدا دانشجویی ساده و اعتمادکننده بود، اما وقتی توسط «ریزه» – غولی قاتل – مورد حمله قرار گرفت، زندگیاش بهطور کامل تغییر کرد و به نیمهغول بدل شد. او دیگر نتوانست غذای عادی بخورد، ادامهی تحصیل بدهد یا مثل قبل زندگی کند. در این مسیر با غولهای بسیاری روبهرو شد، ولی درعینحال میان آنها دوستانی یافت و فهمید که غولها هم مثل انسانها متفاوتاند. با این همه، سرنوشتی وحشتناک در انتظارش بود.

6-شینایچی بر ترسهایش غلبه میکند
انگل: حداکثر
وقتی فاجعهای روی زمین رخ داد و موجودات بیگانهی قاتل، بدن انسانها را تسخیر کردند، «شینایچی» نوجوان ترسو خوششانس بود که انگل را قبل از کامل شدن تصاحبش گرفت. این موجود در دست او ساکن شد و تواناییهای خارقالعادهای به شینایچی بخشید. رشد شخصیتی او یکی از شگفتانگیزترینها در تاریخ انیمه است: از یک نوجوان لرزان به فردی شجاع که جانش را برای دیگران به خطر انداخت. هرچند با غم و اندوه زیادی روبهرو شد، اما در نهایت عاشق شد و پایانی نسبتاً دلگرمکننده یافت.

5-گون تسلیم خشم خود میشود
هانتر × هانتر
توسعهی شخصیتی معمولاً در طول کل داستان رخ میدهد، اما در آرک «مورچههای کیمرا»، تغییر گون به اوج رسید. او طعم تاریکی جنگها را چشید؛ حتی با وجود اینکه پیشتر با «فانتوم تروپ» روبهرو شده بود. خشم او به تدریج شدت گرفت تا جایی که دیگر شباهتی به پسر شاد و خوشحال ابتدای داستان نداشت، مخصوصاً بعد از پذیرش مرگ «کایت». او در نهایت «نفرپیتو» را بهطرز وحشیانهای کشت و در تاریکی خشم خود غرق شد، تا جایی که بهطور موقت قدرتمندترین شخصیت سری شد؛ هرچند به بهایی وحشتناک. در این زمان، بهترین دوستش «کیلوا» بود که او را نجات داد و سلامتش را بازگرداند.

4-ارن یگر به یک قاتل جمعی بدل میشود
حمله به تایتان
توسعهی شخصیت معمولاً به معنای تغییر مثبت است، اما داستان «ارن» درست برعکس است. او همیشه کمی تندمزاج بود، اما با توجه به شرایط سخت زندگیاش و مرگ دوستانش در جنگ، این قابل درک بود. با این حال، هیچکس انتظار نداشت او به یک قاتل نسلکُش تبدیل شود که میلیاردها انسان را از بین برد. هدف اصلیاش تضمین صلح برای «پَردیس» بود، اما همانطور که دوستانش به او گفتند، راههای بهتری برای رسیدن به این هدف وجود داشت. تغییر ارن هنوز هم یکی از بحثبرانگیزترین تحولات شخصیت در تاریخ انیمه و مانگا است.

3-شیگهاو «ماب» کاگییاما یاد میگیرد احساساتش را بپذیرد
ماب سایکو
ماب سایکو که یکی از بهترین انیمههای تاریخ محسوب میشود، روی پسری مهربان و دارای تواناییهای روانی خارقالعاده به نام «شیگهاو» تمرکز دارد. او زندگی یک دانشآموز معمولی را در کنار قدرتهایش تجربه میکند. ماب بهعنوان شاگرد «ریگن» کار میکرد؛ مردی که به نظر میرسید از تواناییهایش سوءاستفاده میکند اما در حقیقت به او اهمیت میداد. ملاقات با دیگر افراد با تواناییهای مشابه، مبارزه با اسپِرهای قدرتمند و پیوستن به «باشگاه خودسازی» به او کمک کرد تا مسیرش را پیدا کند. او در ابتدا درونگرایی بود که احساساتش را سرکوب میکرد، اما در نهایت یاد گرفت با همهی آنها کنار بیاید و به انسانی کاملتر تبدیل شود.

2-شویا ایشیدا برای گناهانش جبران میکند
صدای خاموش
گرچه هنوز کودک بود، «شویا» قلدری بیرحم بود که زندگی «شوكو» – دختری ناشنوا – را به جهنم تبدیل کرد. هرچقدر او مهربان بود، شویا بیشتر به او آزار میرساند. اما بعدها عذاب وجدان، او را به تلاش برای جبران واداشت. سختی زیادی کشید تا اعتماد شوكو را دوباره به دست آورد و از همه مهمتر با خودش آشتی کند. در نهایت موفق شد بخشش او را بگیرد و حتی زمانی که شوكو قصد خودکشی داشت، نجاتش داد. مسیر رستگاری او یکی از بهترین نمونههای رشد شخصیتی است.

1-ثورفین خشونت را کنار میگذارد
ساگا وینلند
ثورفین در میدان جنگ بزرگ شد؛ پسری که تنها آرزویش گرفتن انتقام از «آسکلاد» – قاتل پدرش – بود. او صدها نفر را کشت و در غارت روستاها شرکت کرد. اما بعدها، روحش از گناهانش آزرده شد و وقتی به بردگی درآمد، زندگیاش مسیر دیگری گرفت. ملاقات با «اِینار» بردهی جدید، و تلاش برای جبران گذشته، او را به راه تازهای رساند. ثورفین از جنگجویی خونریز به انسانی صلحطلب بدل شد؛ شخصیتی کمیاب در دنیای بیرحم وایکینگها. همین روند بود که ساگا وینلند را به یکی از بهترین روایتهای رشد و رستگاری تبدیل کرد.
